نقاشی های بی رنگ
فرض کن
فقط فرض کن
پسر نوجوانی را
که آرام ِ آرام
از پشت شیشه ی بخار کرده
سعی می کند راهی به بیرون بزند
آرام ِ آرام
نام تو را روی شیشه می نویسد
و با دستانش، نامت را غرق می کند
فرض کن
پسرک نوجوان از پشت شیشه ی بخار کرده به تو فکر می کند
دستش را برای تو تکان می هد
و کشتی خاطره هایش دور می شود
آرام ِ آرام
دور ِ دور...
فرض کن خانه ی گرم پدربزرگ اش را
خانه را که فرض کردی
برو داخل
ببین که چقدر شلوغ است
آن قدر شلوغ بود
که نتوانستم زنده به گورت کنم در میان جمع
آن قدر شلوغ که
نتوانستم تصویر عریانت را روی تخت ام داشته باشم
می ترسیدم در این بلوا پیدایش کنی
می ترسیدم لو برود
- تنهایی ام -
فرض کن روستای مه گرفته و
رودخانه ای را
می توانیم با هم در این فاصله
از خانه ی گرم پدربزرگ تا رودخانه ی سرد زمستانی
تنها باشیم
می خواهی نقاشی اش کنیم؟
فرض کن خانه ی پدربزرگ خانه ی ما باشد
در کدام اتاق می خوابیم؟
می خندی؟
نه!...فیلم را برگردان عقب
هنوز نوجوان ام
هنوز پشت پنجره ایستاده ام
هنوز سیل می بارد
و تو هنوز...منتظری...
نفس می کشم
پشت این شیشه
که چقدر گرم است خانه ی پدربزرگ
مثل تن تو
وقتی فیلم را کمی جلوتر بیاورند
نه! بگذار فرض کنیم!
کجا بودیم؟
رودخانه؟
یک قایق چوبی آنجا هست
می توانیم سفر کنیم
می توانیم زمان را بـِکِـشیم
محکم
نباید فرصت بدهیم
نه! نمی توانیم
قایق چوبی مرا کاغذی ترسیم می کنی
غرق می شوی
- بیا ادامه بدهیم به کودکی ات
دیگر...نمی توانم
می دانی چقدر خسته شده ام؟
فیلم را نگه دار!
از خانه ی پدربزرگ بکش مرا بیرون
بگذارم در آغوشت
یک نخ سیگار بده
بگذار پنجره هم باز باشد
چقدر دنبال این لحظات می گشتم
دریا دارد
آخرین موج هایش را ترسیم می کند
پس تو هم
فقط نقاشی ام کن
به اسم اعظم شر...
این روزها، هر اتفاقی که می افتد دیگر تاثیری در من و روند تهاجمی ام ندارد، این روزها ضد حال برایم بی معنی است. به قول برادر رزمنده ام شاهین: «جهان شاهینو واسه جنگ با کوچیکا نساخته.» به تنها چیزی که می اندیشم ادبیات پایداری است. ادبیاتی که امروز هر دانش آموز دبیرستانی ای هم می داند درون مایه اش رویارویی با عوامل استبداد داخلی و تجاوز متجاوز و ستم ستمکار است. ادبیاتی که به مسائل انسانی می پردازد و در پی بازگرداندن حرمت به انسان هاست. شعر مقاومت در ادبیات امروز پارسی، در غزل پست مدرن است که متبلور می شود. جایی خوانده بودم "ری برادبری" روزی در خیابانی در لس آنجلس قدم می زد که به گروهی هیجان دوست از مسیحیان افراطی رسید و دید که آنان در محوطه ای، جزوه ها و کتاب هایی را آتش می زنند. وحشت کرد وقتی دید که آنها شعرها و داستان های جوانان همان شهر را می سوزانند. همین اتفاق باعث شد تا «فارنهایت 451» شاهکار او خلق شود: حرارت علیه بنیادگرایی. ما وارثان ادبیات پایداری، وارثان جنگ با بنیاد گرایی افراطی هستیم. ادبیات پایداری در مقابله با سرکوب و سانسور نطفه اش شکل می گیرد و رشد و مبارزه می کند.
« ما یار... یار... یار دبستانی...
ما کاشف جدایی شب از ماه
رویای ما نوشتن اسمت بود
بر صندلی خسته ی دانشگاه »
مهدی موسوی / سفرنامه2
آنچه که مهدی موسوی را از هم قطارانش در ادب امروز فارسی متمایز می کند، بیش از غزل پست مدرن، ذات انسانیت اش است. او انسان فوق العاده ای است و این موضوع، یعنی اخلاق ویژه ی اوست که چشم بسیاری را درآورده. وقتی ظهر جمعه ی کذایی پیش، وی را ماتم زده در آن حالت مغموم دیدم، یاد این جمله ی گلشیری بزرگ افتادم: «در و دیوار و سقف خانه ی من همین هاست که می نویسم.» در و دیوار و سقف خانه ی مهدی هم همین بلاگستانی بود که در آن می سرود و می نوشت و هر شب با پستی میزبان ما بود. مهدی برای ما همیشه مهدی است، حتا اگر موسوی اش پالایش [= فیل تِر!] شده باشد، حتا اگر همگی مان را چه در دنیای مجازی و چه در دنیای حقیقی پالایش کنند. نطفه ی ادب مقاومت در این لحظات است که بسته می شود. شعرها دارم برای این لحظات، بسیار... اما صد حیف که امکان انتشارش در این مجال نیست، چه غزل های درازی دارم، همه آتش...
«...
راوی ِ این سطر
تحت ِ تعقیب است
- صحنه؟!
راوی اش توصیف خواهد کرد
راوی اش از گرگ ها تعریف خواهد کرد...
نقطه ای در انتهای شب
ملتهب از زخم ِ خوابی که
پلک هایش را منهدم می کرد
...»
بخشی از شعر بلند "Déjà vu" که بعدها منتشرش می کنم
■■■
«هیچ هیچ هیچ» به اجبار زودتر از تاریخی که از قبل اعلام شده بود، برای دانلود در ایران منتشر شد. به خاطر کار کثیف یکی از سایت های رپ زیرزمینی؛ که دیسک این آلبوم را از اروپا خریداری کردند و در سایت شان قرار دادند، ضرر زیادی به سرمایه گذاری هایی که روی این آلبوم شده بود، وارد کردند. کاش مسئولان این سایت ها شعور داشتند تا بفهمند که پول انتشار این آلبوم با چه مشقتی تهیه شده بود. کاش انسان بودند. باری، قرار بود آلبوم برای ایرانیان داخل کشور، زمانی برای دانلود گذاشته شود که فروش آن در اروپا تامین هزینه هایش را کرده باشد، اما...
« آتش گرفته بود شب غمگین
از رقص عاشقانه ی ما با باد
من توی انفرادی ِ بی رویا
تو توی کوچه های امیرآباد »
مهدی موسوی / سفرنامه2
به هر حال برگ موزیک، تنها سایت مورد تایید شاهین است که ده قطعه ی این آلبوم را برای دانلود گذاشته است. سه شعر این آلبوم از مهدی موسوی عزیز است که پیش تر در کتاب «پرنده کوچولو...» خوانده بودیم، یک شعر هم از کتاب فاطمه اختصاری عزیز «یک بحث فمنیستی ...» دارد و یغما گلرویی عزیز هم با یک ترانه در این آلبوم سهیم است. شعر خوب افشین مقدم «درد شخصی» که پیش تر در بلاگستان خوانده بودیم، به همراه چهار کار شاهین، ترانه های این آلبوم را تشکیل می دهند. فاصله گرفتن از رپ، و گرایش به گام های موسیقیایی متفاوت تر باعث شده که شاهد برخورد دوگانه ی مخاطبان با این آلبوم باشیم. شاهین در نخستین قطعه ی این آلبوم به وضوح از گام های Trip-Hop استفاده می کند، اما مشکل اساسی و مشهود کار وی این است که نتوانسته از تند خوانی و اجراهای سریعی که مختص رپ و رپرهاست، فاصله بگیرد. Trip-Hop شاهین اجرای سریعی دارد و به سلیقه ی من چنین اجرایی از جذابیت متن کار کاسته. در قطعات بعدی و به ویژه قطعه ی سگ هار، استفاده ابزاری از گام های جز و ترکیب آن با اجرای خوبش از شعر، فرم متفاوتی آفریده. اما قطعه ی بِـکـُـنیم، با شعر فاطمه اختصاری [البته شاهین چهار مصراع از خودش افزوده به کار] به نظرم یک قطعه ی آلترناتیو کامل است. سازبندی با شعر هارمونی فوق العاده ای پیدا کرده و به سلیقه ی من دومین قطعه ی برتر این آلبوم است. در نهایت به قطعه ی «نی نوش» اشاره می کنم. تمام عناصری که بالاترین نمره ی این آلبوم را به خود اختصاص دهد، در این قطعه وجود دارد. سازبندی و تنظیم خوب، شعر خوب با اجرای عالی، گام های هماهنگ و...همه و همه باعث می شوند که آهنگ منتخب من در این آلبوم «نی نوش» باشد. امیدوارم فرصت کنم، مستدل و کامل این آلبوم خوب رو تحلیل کنم. با توجه به عرضه ی این آلبوم در اسفند ماه و در نظر گرفتن سایر آلبوم های سال1390، به راحتی می توان دریافت که آلبوم شاهین در کنار «الکی» نامجو و «نتیجه مذاکره» آرش سبحانی مهمترین کارهای امسال موسیقی ما بودند. آلبوم برگزیده ی 1390 از نظر من کار شاهین است. چون به واقع متفاوت ترین کار امسال بود.
■■■
غزل «دفاع از گرگ ها» را تقدیم کرده بودم به
هشت هزار زندانی اوین که در اوج سرمای زمستان، با جلوگیری از رساندن سوخت به زندان توسط بسیجی ها،
چندین شبانه روز را لرزیدند و دم بر نیاوردند...
حالا در این جا نیز منتشرش می کنم:
دفاع از گرگ ها
هشت هزار نامه می فرستادم
هشت هزار بار عاشقت بودم
هشت هزار ساعتی که تنهایی
باز می کـُـند تو را به شعرهایم ↓
داستان ِ مجرمی به تنهایی
رسم، می کند به خواب هایم
چهره ای که مست از تو می خوانَد
بازگرد، تا درونِ رویایم...
اشک، مُشت می کند تو را بیرون
تا صِدام می کنی که بیدارم
هشت هزار جُرم ِ من سیاسی بود
تا سکوت می کنی که می خوابم
هشت هزار...
هشت هزار...
می فهمی؟
هشت هزار آدمَم که زندان ام
هشت هزار مادرم که ویران از ↓
غم، که شرم می کند زمستان هم
هشت هزار آیه ام که می خواندی
هشت هزار آرزو که می میرم
هشت هزار فکر ِ ساعتی، تن/ ها/ با ↓
شوق به هم خَمُوده می شدن در هم
تیغ می کشید روی دستم تا
هشت هزار بار خودکشی کردم
■■■
مصرع های زیر بخشی از شعر سفرنامه2 مهدی موسوی است که به تازگی سروده، نمونه ای از شعر مقاومت که چقدر با آن گریستم و گریستی و گریستیم...
« من در صفی رها شده از تاریخ
خورشید داغ، روی سر ِ ظهرم
یک جای پای سبز که جا مانده
توی شناسنامه ی بی مُهرم
برگشته بودی و بغلم بودی
می سوخت دست من وسط ِ کوره
تا صبح پای تلویزیون با هم
مُردیم از تحمّل و دلشوره
فردای «بُهت و لرزه»... سکوت ِ محض!
فردای پاک کردن ِ امکان ها
فردای سوختن وسط ِ سیگار
فردای ریختن به خیابان ها
فردای پس گرفتن ِ یک رویا
فریادهای قابل تدریست!
فردای گاز ِ موذی ِ اشک آور
در چشم های قهوه ای ِ خیست
فردای تیر و عکس کسی در مشت
فردای اشک و چهره ی خون آلود
فردای گم شدن ته یک کوچه...
فردای ناپدید شدن در دود
فردای دستبند عروسی که...
فردای دستبند من از آهن
فردای رقص تو وسط ِ سالن
فردای انفرادی ِ شب با من
فردای بازجویی رویاهام
در برگه ای سیاه شده از درد
فردای قورت دادن یک بغض و
فردای خنده های تو با یک مرد
مادر که قرص می خورَد و غصّه
از باد سرد در دل تابستان
بابا که بی خیال تر از هر شب
خوابیده است داخل قبرستان
زندان چشم های تو و من که
یک عمر بی سبب پی ِ در گشتم
هر شب به سقف زل زدم و با درد
دنبال خاطرات تو برگشتم »
« من سه روز شگفت انگیز را گذراندم: دریا، ساحل، خیابان های پیاده رو پیوسته خاطرات روزهایی دیگر را برای من زنده می کنند. نه فقط تصویرها را در خیال، بلکه همچنین صداها، فریادها و سکوت های طولانی از روزگاران دیگر را. عجیب است، ولی حقیقت دارد که زندگی یک روند بنا کردن خاطرات آینده است؛ در این لحظه ی خاص که من روبروی دریا نشسته ام، دارم خاطراتی را می آفرینم که روزی برای من اندوه و نومیدی به بار خواهند آورد. دریا در برابر من است، ابدی و خروشان. گریستن من برای آن زمان دیگر بیهوده است؛ انتظار کشیدنم در ساحل دور افتاده، و نگاه خیره ام، بی پلک زدن، به دریا نیز بیهوده است. آیا تو می توانستی به شکلی خاطره ی مرا به فراست دریابی، یا می توانستی خاطره ی بسیاری دیگر مثل ما را به تصویر [تابلو] نقاشی درآوری؟
ولی اکنون شبح تو جلوی دید مرا گرفته است؛ تو بین من و دریا ایستاده ای. چشمان من با چشم های تو تلاقی کرده اند. تو آرامی، و اندکی غمگین: به من نگاه می کنی، مثل اینکه از من کمک می خواهی. »
«تونل» اثر ارنستو ساباتو، برگردان مصطفا مفیدی، نشر نیلوفر
■■■
با نهایت احترام از احمدرضا احمدی*ِ همیشه دوست داشتنی، و خوشحالی ام از بهبود وضعیت جسمی اش، این قطعه ی قدیمی که دوباره به یادم آمده را، به یاد احمدی و شعرهایش و دوست بسیارعزیزی که در ایام قدیم، این قطعه به او تقدیم شده بود، - این قطعه برای همیشه تقدیمی اوست - اینجا می گذارم.
از پا افتاده...
پاییز بود
ما دو تن بودیم
تو
درگیر تنهایی
من
خسته از ظلم و پلشتی ها
خیره در بیهودگی های این دنیا
زود دانستم
سینه هایت مأمن آرامش است و بستر رویا
رویا...
زود دانستم
زیر ابروها، دو قایق داری و
گونه هایت بندری هستند
که آنجا می توان آموخت
آرام گرفتن را
چشمان تو
گاه بارانی
گاهی ام پر از آرامشی هستی و
گاهی، دریای طوفانی
***
اما
ما
داستان ابر و بارانیم
***
تو به آشفتگی من می خندیدی
چون نمی دانستی
غم بود که از درون پوکم می کرد
من به خوبی های تو می خندیدم
چون نمی دانستم
راز احساسی را
که به من می بخشیدی
***
زمستان شد
ما دو تن بودیم
مثل رد پاهایی که روی برف
فرار می کنند از هم
و تو رفتی
فاصله را دیوار کردی
تو
پشت پنجره ای، آشیان کردی
من
خانه به دوش، قصد صحرا کردم
سال هاست
خش خش گام های لغزان رفتن تو
تکرار کنان
می کند ویرانم
***
امروز اما
زمستان است
ما دو تن هستیم
تو
درگیر دنیایت
من
خسته اما
اندیشه کنان در پی این پندارم
که چرا من و تو
ما نشدیم
من خسته اما هنوز
فکری دنیای تو می مانم
*[احمد رضا احمدی : زمستان بود/ ما دو تن بودیم/ تو رنجور از فقر/ ما مانده از گم شدن رویا / زود دانستیم که باید فقط به هم پناه ببریم/ آمد/ دستانش را به من سپرد که من فقط/ دستانش را مداوا کنم/ دستانش ابر بود، حریر بود/ گاهی هم چشم بود/ دستانش را با تسلی مداوا کردم/ چه قدیم بود این حادثه که بر ما رخ داد/ حادثه قدیم نبود/ ما قدیم بودیم.]*
*** شعر بالا به اجبار کامل نیست، زیرا یادداشت شعر را گم کرده ام، و تنها با حافظه ام نوشتم اش، به یاد احمدرضا احمدی که این شعر و آن دوست خوب قدیم را به یادم آورد؛ اما در آینده کامل اش خواهم کرد***
ÉPilogue
« تو زن های کمی رو شناختی، من مردهای زیادی، با توجه به میانگین ما، شاید زوج خوبی بشیم. »
"Jules Et Jim" a Film by Francois Truffaut
بیماری در زندگی ام ریشه دوانده. می خواهد فلج ام کند. به کافه پناه می بریم شب ها. خلوت که شد، بچه ها می آیند. می رویم زیر زمین. بوی لیکور کهنه زودتر از سرمای نمناک باشگاه پره های بینی مان را می لرزاند. موسیقی آغاز می شود. موسیقی حشری است. کافه تن اش را تسلیم موسیقی ما می کند. از زیر زمین به کافه خط می دهیم. حالا فقط دو نفر وسط میدان اند. مشت است و مردانگی. عرق است و خون. و چه لذتی. مادر صبحا به حالم گریه می کند. به رد ِ خون و بوی الکل گریه می کند. برایم دعا می خواند. بلند که می شوم، اول برایش ساز می زنم. آرام که شد، می روم سراغ زندگی...
بیماری در زندگی ام ریشه دوانده. موهایم دارند ترکم می کنند. دارم کچل می شوم. بیماری در زندگی ام ریشه دوانده و جز کافه در روزها و باشگاه مخفی شبانه گریزی نیست مارا...
■■■
ما را دستگیر می کنند
قبل از شروع شعر
آرام ِ آرام
به ظرافت بستن پلک.
ما را دستگیر می کنند
وقتی بی هراس
دست در دست ِ هم
غرق ِ در پیاده رو های تهران قایق سواری می کنیم.
به جرم ِ قصه هایی که برای برف های زمستان ساختم
و تمام ریسمان هایی که بافته بودند
برای آویختن ِ مردان ِ شهر
و تو...
به جرم من.
دستگیرم می کنند، می دانی؟
- می دانم، می دانم
وسط استقرای ریاضی
با همین لباس ِ سپیدت می روی
شاید نامه هایت بیایند
مثل ابر، فراموشت می کنم -
کم رنگ می شوم
مثل ستاره هایی که پشت ِ رصد جامانده اند
بی نام، چه اهمیت دارد اسم؟
کاش انگشتانم را به تو هدیه نکرده بودم
آن وقت می توانستم زیبایی الکترون ها را نقاشی کنم
و تو فردا آنها را در صندوق ِ پست ات بیابی
ماهی ها اما
مرده اند در پیاده روهای تهران
لب به لب
تشنه...
می دانی...می دانی...
***
خیابان ها در من می دوند
چماق ها تعقیب ام می کنند
با من نیا
به من پناه نبر
به کتاب ِ کوچه ی بن بست رسیده ام
می ترسم...
می ترسم دست هایت را
بند کفش هایت بسته باشند
می ترسم پُر شَوی از باروت
فرار کن شهرآرا را
می ترسم...
آن قدر طبیعی خیسی
که گازها ودود از ما گریزانند
سینه ی سبزم را نگاه می کنی و
غروب ِ خورشید ِ خرداد که
هم رنگ ِ هم شده ایم
به ماهی ها فکر می کنیم
می ترسی...
می ترسم...
بی گمان من و تو
در نقطه ی پایان به هم رسیدیم
از دوستی مان
کتاب های خیس به یادگار ماند و
از آرزوها
کلمه هایی محو شده در غبار
- اما...
اما...
از جغرافیای مشترک ِ دردهایمان چه؟ -
ولیعصر
دست در دست
غرق رویاهای خودمان
این گونه بود که تا به حال دوام آوردیم
در جغرافیای مشترک دردهایمان...
انگشتانم را روی پوست خیابان می کشم
انگشتانم سرخ می شوند
هم رنگ چشمانت
به دست هایت می سپارم شان
***
دستگیرم می کنند و تو می دانی
باد می وزد و
بوی ترنج در دماغ ام
عرق می کنیم
نفس هایت به شماره می افتند
ماهی ِ تُنگ نفس آخر را کشید
می ترسم...
می ترسی...
روی ِ شن های ساحل که
گام به گام
پرسه های به ظاهر بیهوده می زنم
می خواهم از دریا
که شن های تازه را
روی لایه های افسرده ی کفش هایم بریزد
کاش برف هم بود
تا زخم های کهنه را با سپیدش بپوشاند
قبل از اینکه
بریزند خانه ام
و در لباس ِ سپیدم
دستگیرم کنند...
باران...
باران ِ پشت ِ پنجره های غم گرفته، آشیان کرده
نگاه در نگاه ِ خدای ِ هیچ ِ آسمان ِ هشتم، گره کرده
هیچ ِ وقت ِ ظهر هنگامی
خیره در تیرگی ِ ابرها، خسته از سیگار و تنهایی
تق تق ِ باران ِ آذر، آه ِ«آذر» ، در کنار ِ پنجره
هیچ وقت، ظهر هنگامی، در دلت آشوب و درد و گریه و بغض است؟
تق تق ِ باران ِ آذر، آه ِ «آذر»...
من کنار ِ پنجره، چشمهایم در دست...
فکر ِ پر دردم انگاری، زندانی آن روح ِ بزرگت باشد
در تنها اتاق ِ خفته و تاریک ِ این منزل
شعر انگاری، تأویل ِ آن سکوت ِ آخر ِ رنجور
و شاید سقوطی در پی تقدیر ِ بی تردید ِ این مرد ِ سیه جامه...
باران...
تو که اکنون، دست در دست،
دل از دل،
آغوش به آغوش خزیده و آرامی،
هیچ ِ وقت ِ ظهر هنگامه، برایت قصه از بیهودگی های زمین گفته؟
ذهن ِ من مسموم است،آری...
ولیکن قلب ِ من، کز هراس ِ سردی ِ سرمای ما
سوز ِ سرگردانی ِ آن جمعه ی منفور را
در میان ِ برگ های بی بر ِ تقویم ِ من مسکوت نگه داشته،
چرا این قلب محکوم است؟
باران...
تهران...شهر ما، در اتاق ات خودکشی کرده...
وندر این غوغا، هرزه خورشید ِ سیاه ِ بی رمق،
هر خیابان را به جرم ِ عشق، فتح ِ سپاه ِ مُشتی بی سرزمین ِ شکمباره از یمین کرده...
هر خیابان...
هر خیابانی که از اشکهای من جاری است...
باران...
از آن روزی که بکارت داده ام از دست
از آن تاریخ تنهایی
از آن بیهوده رفتن ها و رفتن ها و رستن ها
زدن بیرون و مست کردن و قی کردن و طی کردن
انا المجنون، انا المجنون، مفاعیلن، مفاعیلن
از آن روز است که «هیچ» را، خدای آسمان ها و زمین کرده...
باران...
آن تن ِ چون رود/ خروشان ات
و روح ِ روشن و آزاد و رقصان ات
شهر ِ آشوب ِ نگاه ِ بی بدیل ِ استوار ِ تو
و یاد ِ عشق بازی های بی پایان ِ ما در/ بند
سر ِ بی هم سرم را هم سر ِ دیوارهای چرک ِ گندیده، خالی از رنگ و زندگی می کرد
باران...
من ِ بی نام، من ِ بی نان، من ِ بیمار ِ بی درمان ِ سرگردان
چگونه پُر شَوَم از زندگی، وندر این ایّام؟
در این پرتگاه، که دائم می رود "انسانیت" از یاد
مرا حسی است شرم آمیز: قتل یک انسان به دست خویش
باران...
کوچه ی اردیبهشت، راز ِ گریه های تنهایی ام را به یاد بادهای موسمی نسپرد
تک درخت ِ زندگی هرگز،
برایت قصه از مجنون ِ شب گردی که هِی نِی می زد و می گفت:
- باران، ماه ِ من، رنگی نصیب ام کن
شب، تک پل ِ تنهایی ما را
این تک/ تنگ دریچه ی تهی را در میان ما، نکن محکوم به تنهایی
از یاد ِ نام ِ محتضر گرگ ِ زخم/ از حزن عدالت برده و ... ( اینک به سان ِ لاشه ای زنده ) -
برایت قصه ام گفته؟...
«لوسي: روبسپسر. من يه زنم. زنا چيزايي مي دونن که شماها نمي دونين. زندگي در اعماق وجود اونا شکل مي گيره. اونا هميشه، در زندگي روزمره، فهميده ن که مردی وجود نداره. شما همه تون پسرای کوچکی موندين، با افکارتون، با اطمينانتون که هیچی نمی تونه تکونش بده، با طغیانای خشونتتون...
روبسپیر: لوسی، من کارای مهمی دارم...
لوسی: البته! درست از سن پانزده سالگی همه تون خیلی کارا دارین که بکنین، همیشه! تیمسار می شین، قطب شمال رو کشف می کنین، حکومت قانون درست می کنین، انتقام می گیرین... نقشه هاتون با تغییر صداتون عوض نشده. هیچ کدوم از شما وظیفه ی مرد شدن رو بر عهده نگرفته.
روبسپیر: لوسی...
لوسی: همه ی چیزایی رو که تو الان به من گفتی، من تقریباً کلمه به کلمه از کامی شنیده ام. معمولاً لبخند می زدم، دست می زدم تو موهاش، بعد می رفتم شام درست می کردم که بالاخره یه چیزی بخوره. بعد شب می شد و اون بالاخره خرد و خمیر می گرفت کنار من می خوابید و دوباره می شد مرد. من تو قیافه ی مَردم که خوابیده بود نگاه می کردم و سنگینی سرش و بدنش رو، رو شونه هام و تنم حس می کردم. بالاخره وزن واقعی اون رو به عنوان یه مرد حس می کردم، همون طوری که همه ی زنا در سکوت و در شب این کار رو می کنن. (مکث کوتاه و سپس به آرامی): هیچ کس تا حالا تو رو در حال خواب دیده؟ دیده روبسپیر؟»
«نمایشنامه ی "بیتوس بیچاره" اثر "ژان آنوی" - برگردان یداله آقاعباسی – نشر سپیده ی سحر»
نقشه های این پسر کوچولو هم، تغییری نکرده بود، تا زمانی که تهی بودن زندگی را بدون «زن» کشف کرد. من هم می خواستم دانشمند باشم، قدم در راه فیزیک گذاشتم. خواستم آفریننده باشم، در وادی هنر قدم گذاشتم. خواستم... و این خواستن هام در امتداد همان نقشه هایی بود که پسربچه ای در کودکی و نوجوانی برای آینده ی خودش می کشید. گرچه آن نقشه ها کجا و امروز من کجا؛ ولی باید بپذیرم که من، طبق قواعد، بازی کردم و چیزهایی را به دست آوردم و چیزهایی را نتوانستم به دست بیاورم. اما مرد نشدم تا زمانی که فهمیدم «زن» یعنی ریشه ی «زندگی»...
سال ها با «فروغ» همنشین شدم و زندگی کردم. از حقوق زن گفتم و مطالعه کردم و بیانیه برای زندگی ام صادر کردم. اما وقتی نخستین «زن» ِ واقعی، «فروغ»ای که سال ها خوانده بودمش، وارد زندگی ام شد، قافیه را باختم. دیدم من هم، همان مرد ِ مذخرف ایرانی ام. همان مرد – راست بگوییم: پسرک – ِ بی هویتی که به جای پیدا کردن جواب برای پرسش هایش و شخصیت اش، برای هویت دادن به خودش، زن را که صاحب هویت بود، زن را که خود زندگی بود، سرکوب کرد...
این روزها که هنوز هم همنشین ِ «فروغ» هستم و اشعار «فاطمه اختصاری» و «الهام میزبان» و سایر «فروغ» های هم عصر و هم نسل ام، را به این همنشینی های شبانه افزوده ام، به شدت درباره ی مسئله ی «شعر ِ در زن» می اندیشم. واضح تر بگویم: از خواندن انبوه ِ مقالات چرندی که همگی برچسب هایی چون: زن در شعر شاملو، زن در شعر سهراب و حتا زن در شعر «فروغ» بر خود دارند؛ می خواهم بالا بیاورم. نمی دانم نویسندگان این قبیل مقالات، چه زمانی می خواهند این منطق احمقانه را کنار گذاشته و «زن» را فراتر از سوژه یا ابژه ای داخل در یک شعر ببینند. شاید روح ِ شعر هم، شاید روح ِ مجنون ِ شاعر هم، همچون زندگی، در اعماق وجود «زن» شکل گرفته باشد. شاید بهتر باشد این بار مقاله ای بنویسیم با این عنوان: « شعر ِ در زن».
سید مهدی موسوی، این معلم عزیز و همیشه دوست داشتنی به پیشنهاد دوست ای، فراخوانی برای عشق داده، قرار است یک آنتولوژی در بیاید از شعر امروز ما در ژانر «غزل پست مدرن». دیر زمانی بود ایده ای مشابه، ذهنم را قلقلک می داد و هنوز هم می دهد. به شخصه، مجموعه ی جالبی از پست هایی که در بلاگها می خواندم و مربوط به مسئله ی «زن» بود، را جمع آوری کرده ام. البته این ها، مقاله و بیانیه و از این جور چیزها نیستند؛ بلکه همه، پست هایی ادبی هستند که هر کدام چکیده ی «احساسات» ِ یک «زن» است. از نامه ی زنی چهل ساله به دخترش از احساس «زن» بود در "ایران"؛ تا احساسات ِ یک دختر تازه به بلوغ رسیده از زندگی در این اجتماع. این چکیده ها مرا به یاد فیلم «عطر: داستان یک آدمکش» می اندازند که تام تیکور بر اساس داستانی از پاتریک زوسکایند ساخت. ژان باتیست، نوزادی که در خیابان های پاریس قرن18 زاده شد، چندین «زن» را کشت تا از «عطر» ِ تنشان، خوشبوترین ِ عطر عالم را بسازد. حالا ما چنین گنجینه ی عظیمی داریم که حاصل کشته شدن غرور و شخصیت و هویت و زندگی هزاران «زن» در این کشور است و به همین راحتی از کنار آنها می گذریم تا با سرنوشت محتوم «زنان این سرزمین» مواجه شوند: پالایش و سپس حذف!
*غزلی از سید مهدی موسوی*
تهران،
بی مشاهده ی باران،
مجنون ِ خاطرات ِ سگی بودن...
متولد ِ ماه ِ مهر ِ لعنتی: ساکسیفونیست ِ منحرفی بودن...
نقش یک گرگ را پذیرفتن، اما
جفت ِ پلنگ ِ شاعری بودن
پشت ِ دیوار ِ تو ایستادن و آواز
نه،
نت ِ سکوت ِ ساز و حسرت « آآآ... » های لعنتی بودن...
■
*عنوان از سعدی*